قصه ازآنجایی شروع شد که کاغذ سفید مرحم(مرهم؟!) درد ها نشد.که احساس کردم امیدواری احتیاج دارم و باید خوانده شوم.تایپ کردن را به نوشتن ترجیح دادم.نوشتم و نوشتم و نوشتم.که خوانده شد.خواندند کسانی که نباید می خواندند.که تا تو را دیدند هی زل بزنند توی چشمانت که بله! ما اسرار تو را میدانیم.و هی توی دلشان به ریشت بخندند.که کسانی که می خوانند و دوست داری عکس العملی نشان دهند هیچ نگویند و بقیه...که گاهی یادت می افتد که فلانی هم اینجا را می خواند وبعد هی بگویی به درک.طرف راست می گفت!چرا باید بابای بقیه را به گور بفرستم.چاره ی کار ننوشتن است،چاره ی کار آدرس عوض کردن است و ردی به جا نگذاشتن.که نگذاری حس کنجکاوی شان تحریک شود.حس کنجکاوی آدمهایی که فقط می آیند که ببینند زیر نقاب چهره ی من چه چیزی هست،چه شخصیتی.و دراکثر مواقع هم اشتباه می کنند.خریت کردم و آدرس ایمیلمو گذاشتم اینجا،داخل وبلاگ.دایره ی ارتباطاتم گسترده تر شد.بعد ها این میان، چندتایی هم دانشگاهی هم پیدا شد.میشد به خود قبولوند که مشکلی پیش نمی آید. اما وجود هم رشته ای را نمی توانم تحمل کنم.وجود دوست نماهایی که دیگر دوست نیستند را نمی توانم.وجود کسانی که روزی با من دشمنی داشتند.کسی که دیگر برایم مهم نیست(نیست؟)!، برایش مهم نیستم،چرا باید بداند در سر من چه می گذرد؟ با همه ی اینها، من باز هم اشتباه کردم،مثل همیشه. پروفایل را فعال کردم تا هم رشته ای هم اضافه شود به خوانندگان اینجا.حس آدمی را دارم که دفتر خاطراتش را گذاشته وسط کوچه وهرکسی رد میشود نیم نگاهی به آن می اندازد. می خواهم همین جا دست این دخترک ۴ ساله ی دوست داشتنی ام را رها کنم و خودم فرار کنم.می خواهم دیگر زبانم را کوتاه کنم وبروم یک گوشه ای که هیچکس نباشد که مرا بشناسد...
شاید یک روزی ،یک جایی باز همدیگررا دیدیم...
الهی نامه: خدایا!مرا از شرّ کامنت های خصوصی رها کن...
نوشین - ۱۹ مرداد ۱۳۸۹